|
بیتا و بی همتا خاطره ها
| ||
|
سلام و سلام به همه ی دوستای عزیزم...خیلی متاسفم که چند روز نبودم.این قدر درس داشتم وقت نکردم بنویسم...البته راستشو بخواین من خیلی درس نمی خونم و وقتی بی کارم یا با باربد بازی می کنم یا کتاب می خونم و ... بگذریم...من یک هفته زود تعطیل شدم.یعنی از چهارشنبه و این چهارشنبه که بیاد،عید نوروزه.
یادم رفت بگم که کارنامه ی نوبت اولمو گرفتم وبیست شدم.....هورا.... راستی ششمی ها امسال امتحان نمونه دولتی و تیزهوشان دارند.برام دعا کنید قبول بشم.البته من نمی خوام برم تیزهوشان؛چون می ترسم افت کنم...بنابراین اولویت اول رو زدم نمونه دولتی.... خب،فکر کنم به غیر از تبریک عید نوروز کار دیگه ای ندارم...همه ی مطالب رو که توی این چند ماه اتفاق افتاده بود گفتم...پس فعلا خداحافظ........
این هم چندتا تصویر خوشگل...
[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 20:42 ] [ بیتا ]
سلام و سلام به همه ی دوستانی که همواره به وبلاگ من سر میزنن...ببخشید چند وقته که آپ نکردم؛البتّه یکی از دوستانم خیلی به من گفت که بنویسم من هم الآن دارم مینویسم... خب از این بحث میایم بیرون...می خوام یه کم درمورد مدرسه بهتون بگم.چند وقت پیش معلم ریاضی یک امتحان از بچه ها گرفت که معلم یار و سرگروه ها رو تعیین کنه.طبق معمول بچه درس خون های کلاس معلم یار و بقیه سرگروه شدن.من و ثمین ون یاسمن بسطامی و درسا امینی نیا(هم کلاسی هام)بیست شدیم و بقیه زیر بیست..خب دیگه معلومه چی شد دیگه...من و ثمین ویاسمن معلم یار شدیم.باید از چهار نفر سه نفرمون معلم یار میشد،اما وقتی قرعه کشی کردیم،اسم درسا دراومد و اونم سرگروه شد. چند وقت بعد از قرعه کشی شوراها من شورای بازدید اردو و همیار طبیعت شدم...نمیدونم فعلا کارم چیه...به قول مامانم همه کاره ی مدرسه شدم...الآن خیلی خیلی خوش حالم. تعجب نکنین الآن دارم پست میذارم...من امروز مدرسه نرفتم...موضوع اینه که من یه کوچولو سرما خوردم. دیشب هم رفته بودیم مهمونی(جاتون خالی خیلی خوش گذشت)و صبح امروز که بیدار شدم سر درد داشتم. برای همین مامانم گفت نرم.امروز هم قراره با عزیزترین دوستم(ثمین)بریم خونه ی یکی دیگه از عزیزترین دوستام(اسمش نیایشه...پارسال توی کلاس تیزهوشان با هم آشنا شدیم)و امیدوارم بهمون خوش بگذره. راستی...عید سعید غدیر خمبه همگی مبارک باشه... پایان.................... [ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 11:6 ] [ بیتا ]
سلام به همه ی دوستان عزیزی که این مطلب رو می خونن...اول از همه می خواستم بگم که به اون وبلاگم هم سر بزنین.آخه غیر از الهه و علی رضا کسی رای نمیده.
همون طور که توی پست قبلی هم نوشتم ما می خواستیم بریم شمال.رفتیم و جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. ولی متاسفانه دریا خیلی طوفانی بود؛البته چرا تاسف بخورم؟ماهرروزمیرفتیم دریا...البته همون جلوها و نزدیک ساحل بودیم،درواقع روی شن و ماسه دراز کشیده بودیم.با این وجود چون موج ها خیلی بزرگ بود،همون جلوهم بهمون خوش گذشت...مخصوصا وقتی مزه میداد که یه موج خیلی بزرگ میومد و پرتمون می کرد اونور.
از اون جا گل های شاه پسند و یاس آوردیم تا این جا قلمه بزنیم.خانم اردهالی(مامان بزرگ شوکا)می گفت میشه قلمه زد؛ولی چند روز اول نباید بذاریمشون تو آفتاب... خب دوستان عزیز،،،، فکر کنم من دیگه کم کم باید رفع زحمت کنم.امیدوارم همه ی توضیحات لازم رو داده باشم... پس تا پست بعدی... (نظر یادتون نره)
[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ] [ 11:15 ] [ بیتا ]
سلام و سلام و سلام به همگی...خیلی ببخشید که من تندتند وبلاگم رو عوض میکنم،آخه هر دفعه از یه وبلاگ خوشم میاد.احتمالا قرارشده ما دوتا همستر نر و ماده بگیریم...البته دوتا کوچولو که باهم بزرگ بشن و بچه دار بشن البته قراره اگه بچه هاشون زیاد بشن بریم یه سری شون رو آزاد کنیم... این روزا دوباره دلم خیلی برای همستر عزیزم تنگ شده و اگه دوباره همستر بگیریم فکرنکنم هیچ کدومو به اندازه نانا(همسترم)دوست داشته باشم. همتون می دونید که از1 مهر مدرسه ها دوباره شروع میشه و من الآن فقط مانتوی مدرسه مو گرفتم. نمی دونم می خوایم جامدادی بگیریم یا همون قبلی رو میبرم...آخه سالم سالمه.کتونی هم که قراره بریم یگیریم،نمیدونم چرا این قدر پاهام بزرگ شده؛الآن کتونی های مامانم برام کوچیکه.
امیدوارم امسال هم توی کلاس معلم یار بشم.معلم یار به معلم توی کارهاش کمک میکنه و هرچی میگه بقیه باید گوش کنن...چقدر دلم واسه ی دوستانم و معلم عزیزم تنگ شده.همه اش دارم انتظار روز اول مدرسه رو میکشم.آخه پارسال روز اول مدرسه خیلی خوش گذشت. امیدوارم درس های امسال خیلی سخت نباشند.آخه یه درس هایی داره که اصلا باهاشون آشنایی ندارم...مثلا فکر و پژوهش اصلا نمیدونم چیه؟! راستی ما قراره پس فردا یعنی سه شنبه با خاله فاطی اینا(شوکا)بریم مال و شنبه برگردیم.وای که چه قدر خوش حالم...امیدوارم اون گربه ای که دفعه ی پیش اون جا بود هنوزم باشه.من و شوکا آنا صداش میکردیم. تا یه پست دیگه خدا نگه دار
[ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ] [ 13:4 ] [ بیتا ]
سلامی برای همه ی دوستان خوب و عزیزم که خیلی دوستشان دارم... علت این که اسم این عنوان رو گذاشتم عزاداری اینه که یکی از دوستان عزیز من فوت کرده؛اونم همسترکوچولوی منه...واقعا که خیلی دوستش داشتم.نمی دونم چی شد وقتی از کارگاه بابام برگشتیم دلم خیلی براش تنگ شده بود و وقتی پرده رو زدم کنار دیدم مرده...خیلی صحنه ی وحشتناکی بود. اون روز یا خیلی از روز های دیگه من ومامانم اصلا به این فکر نمی کردیم که ممکنه بمیره...به قول مامانم شب قبلش هم خیلی سرحال بود و مامانم میگفت که روی دو تا پاهاش وایستاده بود و منو نگاه میکرد.
مامانم گفت شاید به جاش یه همستر دیگه بگیریم...ولی من هیچ همستری رو به اندازه ی اون دوست نداشتم و نخواهم داشت؛نمیدونید من و مامانم چه قدر به خاطرش گریه کردیم،من حتی هنوزم که 3_4روز از اون ماجرا میگذره وقتی بهش فکر میکنم گریه میکنم؛آخه خیلی دوست داشتنی و بامزه بود.
همیشه وقتی بهش غذا میدادیم اینجوری لپ هاش رو پر از غذا میکرد. اون کاهو و خیار و تخمه و مغزیجات خیلی دوست داشت...از آب هم خیلی بدش میومد ولی این روزهای آخر همه اش خودش را با آب خیس میکرد.باید میبردیمش دامپزشکی و منم هرچی به مامان و بابام گفتم گفتن برای چی؟؟؟این که چیزیش نیست...
امیدوارم هیچ کدومتون هیچ وقت به حیوون خانگی تون خیلی وابسته نشید...من خیلی بهش وابسته شده بودم برای همین هم احساس میکنم هیچ روزی بدون اون زندگی خوبی ندارم... خدانگهدار [ یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ] [ 16:47 ] [ بیتا ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم که زحمت میکشند و به وبلاگ من هم سر میزنند...امیدوارم تا حالا از این وبلاگ خوشتون اومده باشه.حالا بگذریم... دوستان عزیز،من جدیدا یه وبلاگ دیگه هم درست کردم که اسمش آیا میدانید هست و توش در مورد مطالب علمی مینویسم،در مورد هرچی که شما دوست داشته باشید...من توی وبلاگم رای گیری میکنم و چهار تا مطلب میذارم که هر کدوم که رای بیشتری داشته باشه،در موردش باهم صحبت میکنیم... خب دیگه...فکر کنم همه ی توضیحات رو داده باشم...این وبلاگ جدید رو هم توی پیوند هام گذاشتم و همه ی دوستانم رو هم توی وبلاگ جدیدم توی پیوندهام گذاشتم... وبلاگ جدید منو حتما مشاهده کنید بای بای [ پنجشنبه نهم شهریور 1391 ] [ 17:33 ] [ بیتا ]
سلام و سلام و سلام به همه ی دوستان عزیزم...باز هم مثل همیشه امیدوارم حالتون خوب باشه...ماپنجشنبه ساعت 5 صبح رفتیم همدان البته به همراه مادربزرگ و پدربزرگ مادری و پدری...صبحونه مون رو هم توی جاده وسط راه خوردیم؛بعدش یک راست رفتیم غار علی صدر... نمیدونید چه قدر جالب بود...اون جا سنگ های غار شکل های مختلف داشت؛مثلا پنجه ی عقاب یا شیر دوسر و یا مرغ بریانی یا کنتاکی.... بعدش هم رفتیم مرکز همدان و یه هتل به نام هتل اطلس دیدیم که خیلی خوب بود...دوتا اتاق گرفتیم یکی دو تخته و یکی سه تخته.زن ها و مرد ها رو جدا کردیم و مردها توی اتاق دو تخته و خانوم ها توی اون یکی اتاق خوابیدن؛البته ما فقط به خاطر این که مادربزرگ هامون راحت باشند این کارو کردیم. بعد از ظهر یه ذره استراحت کردیم و بعدش رفتیم آرامگاه بابا طاهر...بعدش هم رفتیم کباب گرفتیم و برگشتیم هتل و خوابیدیم.صبح روز بعدش صبحونه که خوردیم رفتیم گنج نامه و جاتون خالی سوار تله کابین و سورتمه ریلی شدیم؛البته خیلی چیز های دیگه مثل تیرول یا جامپی جامپینگ داشت و یا سینما چهار بعدی و شهر بازی...البته به نظر من تله کابین از همه وحشتناک تر بود و من کم مونده بود سکته ی قلبی کنم...بعد از این که گنج نامه ی داریوش رو خوندیم ناهار خوردیم و برگشتیم کرج...البته من اون جا سوار اسب هم شدم که جاتون خالی خیلی مزه داد...
دوستان عزیزم من یه سوالی ازتون دارم که امیدوارم حتما جواب بدید... من برای وبلاگم میخواستم کد موس بذارم و همون طوری که سایت یاد داده بود قبل از کد htmlوبلاگم گم گذاشتمش،اما هر کاری میکنم نمیاد؛حتما بهم بگید شماها چی کار میکنید که میاد؟؟؟؟؟؟ خدا حافظ تا آپ بعدی...حتما برام نظر بذارید
[ شنبه چهارم شهریور 1391 ] [ 13:33 ] [ بیتا ]
سلام دوباره به همه ی دوستان عزیزم...امیدوارم تابستون بهتون خوش گذشته باشه.به من که خوش گذشت.تقریبا حدود یه ماه دیگه مدرسه ها شروع میشن و البته من خیلی خوش حالم...چون که تو خونه حوصله ام خیلی سر میره... دوباره هم عید سعید فطر اومد و همه ی کارمندان تهران تقریبا هفت روز تعطیل شدن... راستی من دارم یک انیمیشن میسازم...اسمش هم هست قطعه ی گم شده و نویسنده اش شل سیلور استاینه...اگه بشه شاید توی وبلاگم هم بذارمش.چند وقت پیش برای بابام یک بنر تبلیغاتی درست کردم و دو تا از فیلم هاش رو هم که برای کارش بهش احتیاج داشت،بههم وصل کردم.
راستی این عکس ها خوشگلن؟البته ببخشید اگه یه ذره شلوغ شد خداحافظ
[ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 12:3 ] [ بیتا ]
خب باز هم سلام به دوستان عزیزم که لطف میکنند و وبلاگ من رو می خونن و برام نظر میذارن دیروز مهمونی رفته بودیم خونه ی مامان بزرگم و مهمونی فامیلی بود دیگه...کلی هم اون جا باهم بازی کردیم...منظور من و باربد و پریا و آرین عزیزم...خیلی خوش گذشت و شام هم کله پاچه بود،اما چون بعضی ها کله پاچه دوست نداشتن،ژامبون خوردیم... ای کاش همه ی فامیل وبلاگ داشتن تا کلی با هم می گفتیم و می خندیدیم... علیرضا تیموری برای من نظر گذاشته بود که چطور فیلم میسازم...من با نرم افزار ادیوس برای کتاب کلید تدوین فیلم این کارو میکنم...جدیدا هم دارم انیمیشن میسازم...
[ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ] [ 14:54 ] [ بیتا ]
علت این که عنوان مطلب رو این چندروزه گذاشتم اینه که میخوام درمورد خیلی چیز ها بنویسم. ![]() اول این که از این خونه نرفتیم و قرار شد همین جا بمونیم.من هم از این بابت خیلی خوش حالم...تازه باربد هم توی یک مدرسه ی نمونه دولتی قبول شد و مدرسه اش چسبیده به مدرسه ی ما و میتونیم هم دیگر رو ببینیم.فقط مشکل اینه که مانتوی من امسال خیلی زشته واصلا دوسش ندارم همسترمون هم از بخت بد حامله نبود و شاید براش یه بچه بگیریم. یه خبر خوب این که بالاخره بعد از این که امتحاناتمون تموم شد من و باربد موبایل خریدیم چند وقت بعد هم براش کیف خریدیم. به هر حال من بیشتر از هر چیزی منتظرم که مدرسه ها زودتر شروع بشن...چون که خانممون رو خیلی دوست دارم.آخه قراره همون معلم قبلی مون بهم درس بده کلاس شنای من هم که میرفتم تموم شد و خانممون گفت خیلی شنام خوب بود...ولی حیف شد که سیب زمینی خوردنمون تموم شد آخه من و دوستم اون جا سیب زمینی سفارش می دادیم و میخوردیم.البته توی خونه هم میخوریم اما اون جا یه مزه ی دیگه ای داره... فکر کنم دیگه باید برم و نوشتن رو تموم کنم پس فعلا تا بعد بای بای [ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ] [ 12:28 ] [ بیتا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||